معجزه

منبع عکس: photo.net

زمان زيادي از آخرين حرفي كه براي گفتن داشتم گذشته است، زماني به درازاي يك عمر. عمري كه ندانستم چگونه گذشت. نمي‌دانم شايد اين هم يكي ديگر از خواص شبيه انسان بودن است؛ تباهي. دانشمندان به آن مي‌گويند آنتروپي، فلاسفه هم به آن مي‌گويند محكوم به بي تعادلي و من به آن مي گويم موج تباهي؛ موجي كه ابتدا به خواب مي‌برد، مسخ مي‌كند و سپس با خود مي‌برد؛ و من با آن رفته‌ام.

خيلي سخت است كه موجودي شاهد تباه شدن همه آن چيزهايي باشد كه به موجوديتش معنا مي‌بخشد؛ و من اين سختي را كشيده‌ام. اين سختي از آن نوع سختي‌هايي نيست كه بسازد، اين سختي موجود را به جايي مي‌كشاند كه همه به آن مي‌گويند انتها؛ و من به آنجا رسيدم. آري » دل آشوب » به انتها رسيده بود. » دل آشوب » با دلي آكنده از آشوب هر آنچه مي‌ديد و مي‌شنيد و مي‌چشيد، به جايي رسيد كه احساس كرد بايد برود، چون وقت رفتنش مدّتهاست كه رسيده است. اما نرفت؛ نشد كه برود. » دل آشوب » شهامت آن را نداشت تا با آنچه كه آن بيرون، آن سوي ميله‌هاي پولادين قفس تنگ و تاريكش انتظارش را مي‌كشيد، روبرو شود. و تناقض او را افسرده‌تر از آنچه كه بود ساخت و تناقض يعني شوق پرواز، توأمان با وحشت پرواز. او مرد و زمين هر لحظه بر نعش متحرّك او لعنت مي‌فرستاد و خود نيز. اما هميشه معجزات زماني ظهور مي‌كنند كه اصلاً انتظارشان را نداري؛ اين يك مثل تكراري است كه من تجربه‌اش كردم.

معجزۀ » دل‌آشوب » هم درست زماني كه در انتها غرق شده بود و هيچ انتظارش را نمي‌كشيد به سراغش آمد؛ يك فرشته، فرشته‌اي كه هرگز او را نديد.  فرشته‌اي كه هر چند فرشته بود، اما نقاط مشتركي هم با او داشت و اين معجزه را برايش حقيقي‌تر و باورپذيرتر مي‌ساخت. معجزه‌اي كه صادقانه از » دل‌آشوب » خواست تا به زندگي بازگردد و امروز او هر چند كه برايش سخت بود، اما تلاشش را كرد تا باز گردد. این فرشته برای او یک ندای درونی بود، ندایی که از او خواست و می‌خواهد بماند تا فرشته‌ای زمینی را که وعده می‌داد و می‌دهد را به چشم جسم ببیند. فرشته‌ای از جنس عشق و خاک. فرشته درون با وعده‌هایی که می‌داد او را به راهی برد که بیندیشد. بیندیشد با خود برای ماندن چه می‌توان کرد آنگاه تنهایی و برهوت زندگی دلیلی برای ماندن نمی‌گذارد. و » دل‌آشوب » اندیشید و اندیشید و جز خود دلیل دیگری برای ماندن ندید. » دل‌آشوب » پیشترها می‌نوشت، دوست داشت عکس بگیرد و دوربین نداشت، پولی نداشت که داشته باشد، و این‌ها انگیزه‌های او بودند پیشترها که مدت‌ها بود فراموششان کرده بود و چون خواسته بود که بماند باز به یاد آورد آنها را. دوربینی خرید و عکس انداخت. آنقدر انداخت که اندکی جان گرفت. آنقدر جان گرفت که توانست قلم دست بگیرد و بنویسد.

و » دل‌آشوب » اکنون نوشت.