باران

منبع عکس: photo.net

 

چه دلپذير بود لحظه‌ی جنون !

*****
نفس كه عاشق شد؛ پرنده، خسته بر زمين افتاد.
و حالا باد چنان مي‌وزد كه انگار هيچوقت كسي در اين دشت نبوده.
در شهر هنوز هم گل مي‌رويد و خار همچنان به دستان كودك فرو مي‌رود.
شاعري در شهر آواره است؛
او مي گريد و كسي نمي‌فهمد.
ظلم اينست؛
كسي مي‌گريد، نمي‌فهمند.
باد در شهر پيچيده؛
هو، هو …
و ديگر كسي صداي خش خش برگ‌هاي پاييزي را در زير پاي رهگذران ناآشنا نمي‌شنود.
باد در شهر مي‌پيچد،
كسي مي‌گريد،
نمي‌فهمند.
ديشب كه باران باريد، من شسته شدم.
و هيچ كس نفهميد
اين خدا بود كه گريست.
نفس عاشق شد؛
پرنده بار ديگر به پرواز درآمد؛
از قفس پريد.
و پس از آن؛
بي‌جواب ماندند، سلام‌ها.
سرد شدند، نگاه‌ها.
بي‌معنا شدند، خنده‌ها.
و پرنده باز خسته بر زمين افتاد.
و حال باد چنان مي وزد كه انگار شاعري نبوده، انگار پرنده‌اي نبوده، انگار دشتي نبوده، انگار شهري نبوده و انگار هيچ كس نبوده؛ هيچوقت!
*****

چه دلپذيربود لحظه‌ی جنون !