پر کشید
نگاهی به خودش انداخت.
سر تا پایش را از نظر گذراند.
دلش به حال خودش سوخت. فکر کرد در این مدت که این‌جا بوده، چقدر درد کشیده؛ تحمل درد چقدر جثه‌اش را نحیف و استخوانی کرده و به یاد آورد مرضی که به جانش افتاده چطور عصاره‌ی هستی‌اش را مکیده.
برای آخرین بار و با دقت نگاهی به چهره‌ی خودش انداخت که زرد و بی‌مو شده بود.
لحظه‌ای چشم‌هایش را برهم گذاشت تا این تصویر را برای ابد در خاطرش ثبت کند و بعد آرام و سبک‌بال در آغوش فرشته‌ی مرگ به سمت نوری پرواز کرد که مدت‌ها بود او را به سوی خود می‌خواند.
نگاهی به خودش انداخت.سر تا پایش را از نظر گذراند.دلش به حال خودش سوخت. فکر کرد در این مدت که این‌جا بوده، چقدر درد کشیده؛ تحمل درد چقدر جثه‌اش را نحیف و استخوانی کرده و به یاد آورد مرضی که به جانش افتاده چطور عصاره‌ی هستی‌اش را مکیده.برای آخرین بار و با دقت نگاهی به چهره‌ی خودش انداخت که زرد و بی‌مو شده بود.لحظه‌ای چشم‌هایش را برهم گذاشت تا این تصویر را برای ابد در خاطرش ثبت کند و بعد آرام و سبک‌بال در آغوش فرشته‌ی مرگ به سمت نوری پرواز کرد که مدت‌ها بود او را به سوی خود می‌خواند.

داری تو خیابون زیر بارون با خیالی که معلوم نیست راحته یا ناراحت و هزاران رویای ناگفتنی، تو خیابون ولیعصر؛ این عروس خیابان‌های تهران، این مظهر ثروت تهران، قدم می‌زنی، بدون اینکه دنبال چیز بخصوصی باشی.

بارون به همون سادگی که از لباس‌های کلفتت عبور کرده، سرمارو هم تا مغز استخونت برده، بی آنکه تو خواسته باشی.

دخترک اونجا رو سکّوی جلوی یه در نشسته، انگار که پشت در مونده باشه؛ شایدم کسی راهش نداده و میون راه مونده. داره مشق شبش رو زیر اون طاقی و در پناه سرما می‌نویسه، انگار جز اونجا دیگه جایی براش نمونده. دخترک می‌نویسه و تو چشماتو می‌بندی و به یاد خوش اون روزها باهاش هم‌صدا می‌شی؛ بابا آب داد؛ راستی چرا آب داد؟! شاید اصلاً نون گیرش نیومده.

داری به راهت ادامه می‌دی که به دخترک می‌رسی؛ نگاهت می‌کنه. با چشم‌هایی که برای اشک ریختن دیگه آبی براشون نمونده و با صدایی که می‌لرزه و کی میدونه از چی؛ بهت می‌گه، شایدم التماست میکنه، آقا بخر… تورو خدا بخر… آدامس بخر آقا… آقا…

صدای قلبت مثل صدای هنجره‌ی دختر می‌لرزه، ولی چون عادت نداری به گداهای خیابون کمک کنی سعی می‌کنی بی‌تفاوت ردشی، ولی مگه می‌شه؟!

دستت توی جیبته؛ به اندازه‌ی کافی پول تو جیبت هست؛ اونقدر که از گرسنگی نمیری. بالاخره برنده می‌شی، برمی‌گردی و می‌گی چنده دختر خانوم؟

-: ??? تومان

می‌دونی که نمی‌ارزه ولی بی هیچ اکراهی پول رو در میاری و میدی به دستش و آدامسو برمی‌داری. 

به راهت ادامه می‌دی، ولی حالا پاهاتم داره می‌لرزه؛ دلت می‌خواد داد بزنی و بپرسی آخه سهم آدما از این خاک چیه؛ ولی سرما صداتو تو سینت حبس می کنه …. 

ice

منبع عکس: photo.net

اینجا آسمان هم، چون درياچه يخ زده است.

تن‌های عريان به خود می‌لرزند؛

خورشيد هم با همه قهر کرده

و قورباغه‌ای در اعماق، بيهوده انتظار سنجاقک‌ها را می‌کشد

برای اشتراک رایانامه‌ای و دریافت آخرین مطالب و یادداشت‌های این بلاگ‌نوشت، رایانامه‌ی خود را وارد نمایید.

تازه‌ترین نظرات

بایگانی دل‌آشوبه‌ها

گاه شمار

ژوئن 2012
ش ی د س چ پ ج
« دسامبر    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
30  
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.